خرید بک لینک
دارم با خودم فکر می کنم که جوانمردانه نیست. اینکه عصر تاریک شده ی این روز تعطیی که عید هم بوده، ادای عصر یک روز جمعه ی دلگیر را دربیاورد، و من به جای همه ی چیزهایی که باید بخوانم و همه ی کارهام، بنشین

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: چهارشنبه 26 دی 1397 ساعت: 15:20

داستان ما، همان داستان درماندگی بین عشق بیشتر- رنج بیشتر و عشق کمتر- رنج کمتر است. و انتخاب تو هم، درباره ی من، همان انتخاب...

بود!

حالا هرچقدر هم که بگویی نه. که انکار کنی. که دهانت هیچوقت به گفتنش باز نشود...

پ.ن:
توضیح بی جا و بیهوده ایست. اما عشق تنها استعاره است. معنی را کسی اگر بخواهد بفهمد، می فهمد.

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: چهارشنبه 26 دی 1397 ساعت: 15:20

یک و چهل دقیقه ی نیمه شب است. همینطور نشسته ام بیدار، زیر چراغ روشن و زرد دیوار. نمیخوابم. هی به فکر فرو می روم...

چیزی، جایی در مسیر دل و گلویم سنگینی می کند. که توان و هوای گفتنش هم با من نیست.

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: چهارشنبه 26 دی 1397 ساعت: 15:20

تازه شب شده بود که از دانشگاه آمدم بیرون. کلاه بر سر، خیس، آرام، ذوق کرده، لبخند به لب. خرسند بودم از اینکه داشتم تنهایی ام را با انقلاب ِبرفی قسمت می کردم. برف به یکباره تند شده بود. همه شعف داشتند.

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: چهارشنبه 26 دی 1397 ساعت: 15:20

نل زل زده توی چشم هام. با دست هاش می زند روی صورتم و سعی دارد به خودم بیاوردم. - این خاطره مال تو نیست میم. اینکه پاکت سیگارتو گم می کنی و با اون دعوا می کنی که چرا برش داشته، مال تو نیست. چرا تو سرت

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: چهارشنبه 26 دی 1397 ساعت: 15:20

امروز انگار همه اش میان خاطرات غوطه ور بودم. بی هیچ خط زمانی یا قاعده ی مشخصی. با خودم فکر کردم چه کسی بود می گفت خون و خاطره و خطر هم خانواده اند؟ تو بودی مفرد؟ هرکه بود راست می گفت. خیال و خون و خاط

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: چهارشنبه 26 دی 1397 ساعت: 15:20

[اون بیرون داره نم نم بارون زمستونی میاد. من روی آخرین صندلی از آخرین ردیف سالن بزرگ و مستطیلی کتابخونه نشستم و همه ی دورم رو کتاب های قدیمی باارزش گرفتن و بی اینکه دست خودم باشه، دارم فکر می کنم. بعد

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: چهارشنبه 26 دی 1397 ساعت: 15:20

صفحه بندی